۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

درباره‌ي جايزه‌ي شعر فجر


اسرارِ گنج درّه‌ی جنّی

شاعران امروز ایران را در یک نگاه کلی می‌توان به سه گروه رفتاری تقسیم کرد: نخست؛ گروه معطوف به نهاد‌های قدرت سیاسی که رسما مروج ادبیات مورد پسند سیاست‌گذاران‌شان هستند، دوم؛ گروه منفعت‌طلب، که نه رسما به نهادهای قدرت می‌پیوندند و نه رسما و عملا از آن برائت می‌جویند، و سوم؛ گروه شاعران مستقل که همیشه آشکارا از نهادهای قدرت فاصله‌ای معنا‌دار گرفته‌اند. متوليان فرهنگي معطوف به قدرت، همواره تلاش‌شان اين است كه دو گروه اخير- به ويژه گروه سوم- را از صحنه‌ ادبيات حذف، يا آنان را به لطايف‌الحيلي به سمت خود جذب كنند. بنا‌بر اين براي تك‌صدايي كردنِ حيطه‌ فرهنگ، درِ گنج را مي‌گشايند و مي‌افتند به ولخرجي مادي و تبليغاتي. بي‌ترديد در دل اين گنج، اسراری هست: پروژه‌ تاسیس جایزه‌ شعر فجر، محصول تفکر تمامیت‌خواهانه دولتي بود که می‌خواست درِ باغِ سبزی نشان بدهد به گروه دوم و سوم شاعران و به زعم خود یاغی‌های بالقوه و بالفعل شعر امروز را نمک‌گیر کرده و زیر چتر سیاستی(و نه حمایتی) خود بگیرد و با زر و زور از آلترناتيو خود، جرياني آمفوتر و قلم‌ به ‌مزد بسازد. از ابتدا پيدا بود كه این پروژه محکوم به شکست است. چرا که متولیان دولتی فرهنگ، آن‌قدر در طول سالیان اخیر دم خروس از قباشان بیرون زده بود که با سکه طلا و وعده‌‌های طلایی‌تر و اداهاي صلح‌طلبانه‌شان، بخت چندانی برای تغییر رای جریان‌ شعر دگر‌اندیش نداشتند. چه‌طور می‌شد باور کرد نهادهایی که همواره از سویی این جریان را از حضور در رسانه‌های خود محروم کرده‌اند و از دیگر سو رسانه‌های خصوصی آن‌ها را قلع و قمع، و با اعمالِ ممیزی دهشتناک‌شان، آثار آنان را شرحه‌شرحه ساخته‌اند و عملا در مقام صدا خفه‌کن قرار داشته‌اند، ناگهان تغییر رویه‌ داده‌باشند؟ چه‌طور می‌شد باور کرد که آن همه سگرمه و تشر و تهدید، یک‌شبه بدل شود به تبسم و حسن نيت؟ تفکری که منجر به جشنواره‌ شعر فجر شد، در ابتدا راه‌های دیگری را هم تجربه کرد. راه نخست، مصادره محتضران و مردگان و سرک‌کشیدن به تشییع جنازه‌ شاعران مستقل بود. این روش چندان موثر نیفتاد. چون مسئولان در برابر این پرسش، پاسخ قانع‌کننده‌ای نداشتند:« تا به حال کجا بودید؟». در فاز بعدی، برای مصادره‌ زندگان، چهره‌های میانه‌روتری را در رسانه‌ها رو کردند. اوج این روند، شوخی با‌نمکی بود به نام «دو قدم مانده به صبح»؛ که ژست دموکراتیک‌‌اش، به اندازه‌ی لفاظی‌های مجری‌اش- «محمد صالح‌علا»- تصنعی جلوه می‌کرد. به اين ترتيب بود كه «رشيد كاكاوند» وارد اين بازي شد و چند باري نيز در جذب چهره‌هاي شاخص شعر-كه پیش از آن، هرگز شانس(يا تمايل) حضور در تلويزيون را نداشتند- موفق عمل كرد و چنان در شور و شوق اين فضاي تازه غرق شد كه به صرافت نيفتاد(یا نخواست بیفتد؟) كه چرا مجوز اين تابو‌شكني براي برنامه‌اش صادر شده؟

به موازات اين دو جريان، فازِ ديگري از پروژه بر عهده‌ جشنواره شعر فجر بوده است. جشنواره‌اي كه قولا مي‌خواهد نگاهي متوسع داشته باشد و خيلي‌ از بازي‌نكرده‌ها را به بازي بگيرد و نقشي تشويقي و حمايتي براي شعر جوان ايفا كند؛ اما عملا چنان از عاقبت كار و از دست رفتن پايگاه شعر سنت‌گراي معطوف به قدرت بيمناك است، كه حتي نتوانسته ظاهري اصلاح‌شده و اصلاح‌طلب به خود بگيرد. دبيران اين جشنواره طي ساليان گذشته، همگي از بدنه‌ قدرت‌مدار و دولت‌پسند ادبيات انتخاب شد‌ه‌اند. شاعرانی که چه در سيرت و چه در صورت شعرشان به ارتجاع ادبی پايبند بوده‌اند، و برای توجیه این نگاه مرتجع، لقب «متعهد» را به خود و هم‌‌مسلك‌هايشان اعطا نموده‌اند. همین حضرات، سال‌ها ابزار نشر، تريبون‌ محافل دولتي و رسمي، صدا و سيما، سفرهاي رسمي فرهنگي به خارج از كشور، هدايت ارگان‌هاي فرهنگي و آموزش عالي را در انحصار خود داشته‌اند و جمعی دل‌سوخته صاحب‌نظر در شعر را با انگ «غیر‌خودی» به حاشیه رانده‌اند. اداره امور جشنواره با لجاجتی کودکانه، در اختیار شاعراني‌ست كه در بوته‌ي نقدِ كيفي شعرشان، چهره‌هايي ميان‌مايه و معمولي محسوب می‌شوند و اسم و رسم‌شان تنها محصول فرآيند رابطه‌شان با نهادهاي سياسي بوده است. چيزي كه فرهنگ دولتي را از فرهنگ مستقل و نو‌انديش جدا مي‌كند، در اثر حضور همين دبيراني بوده كه حالا توي جشنواره‌شان، هي استاد! استاد! به ناف كساني مي‌بندند كه عمري در غربت و فقر و انزوا و محروميت از حقوق بدوي نويسندگي و شاعري- كه همانا حق نوشتن و سرودن باشد- سر‌كرده‌اند. چرا كه امثال همين دبيرانِ جشنواره، به خاطر تنگ‌نظري و مرز‌بندي‌هاي سياسي و مستقل از ارزش هنري، عمري خود را به جاي نمايندگان راستين شعر ايران به رسانه‌ها قالب كرده‌اند و از انواع رانت‌هاي دولتي بهره جسته‌اند و شاعران مستقل بسياري را خانه‌نشين و دق‌مرگ كرده‌اند و رسانه‌هایشان را بدل به تريبون تبلیغ شاعران بی‌مایه و کم‌مایه‌اي قرار داده‌اند كه شعرشان از منظر فکری و مضمونی در شابلون شعر مقبول نهاد‌هاي قدرت جا مي‌شده؛ همين‌ها نام قله‌های شعر امروز را از کتاب‌های درسی حذف و نام و شعر خود و رفقایشان را جایگزین آنان کرده‌اند. آش آن‌قدر شور شده كه حالا بسیاری از هم‌پالکی‌های گذشته شعر قدرت‌مدار، از پذیرش داوری جشنواره امتناع می‌کنند. بر‌مي‌گردم به آن گروه‌بندي ابتداي اين مقال. با گروه اول و دوم كاري ندارم. اما گروه سوم، اگر وسوسه‌ شدند تا از قِبل اين جشنواره، به نوايي برسند، فقط يك لحظه در ذهن‌شان به الگوی رفتاری نهادهاي فرهنگي دولت، با اهالی فرهنگ و ادب فلاش‌بك بزنند و بعد تصميم بگيرند. مشخص است كه تصميم‌شان چه خواهد بود...

۶ نظر:

ناشناس گفت...

آقای مسعودی نیای عزیز
کارهایتان را در ایران دخت خواندم
بسیار جسورانه بود
درضمن آن کارها هم که گفتید فقط از
آقای کیائیان برمی آید من تخصصم چیز
دیگریست مستحضر که هستید

دامون گفت...

آقای مسعودی نیا
حرف شما بسیار بجاست و در آن شکی نیست
در تاریخ هم اگر نگاه کنید، هنرمند واقعی را هرگز ثروتمند مادیات نمییابید؛ از این گذشته همیشه چاشنی این روندی که بنیان گذاران ضجر دنباله رو آنند، همان است که هر سازی که مخالف خواسته هاشان باشد، در گلو بشکنند، بسوزانند ویا به ارتداد بگیرند، با روایتی شاید درآورده از زیر عبایشان به مانند دم خروس ویا، قسم به نام کسی که دستهاش کوتاست
زنده باشید،
دامون
٠٦/بهمن/١٣٨٨

pooya azizi گفت...

نوشته ی جسورانه و منتقدانه ات را خواندم و دوستش داشتم

ناشناس گفت...

سپیده دمان انگشتانش تلاوت بلیغ زیبایی بودند

هر انگشت آیه ای بود که فرشتگان واژه هایش را قرنها اقامت می کردند



همه پنجره ها را گل داشت

دستهایی که در قنوتم نازل شدند

تا ما باشیم

لیوانی از اقیانوس می گویم

بشقابی بهشت برابرمان بود

لقمه ای برداشت

مرا حیرتی آشنا نفس می کشید

امروز که خورشید رادر سفره می گذاشت



گفت:میگریی؟!

با ته نشین حیرانیم- آ هسته گفتم:

دیشب_ خواب دستهایت را می دیده ام.



ابراهیم حسنلو

sazgara گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
ع ث گفت...

به نظرم حرف حساب زده بودی و جسارت ات هم ستودنی است. ما نباید ادبیات - این ناسازشکار ترین بمب بشری را - فدای هیچ ملاحظه ای بکنیم. متن با زنجیره دال های اش افق های امکان و گستره ی تخیل دنیای یکسره متفاوت را می گشاید و هنجارها را مثل بشکه ای ازاسید درخودش آب می کند.. این درس را ساد، برشت، پروست و دیگران به ما اموخته اند. ادبیات بازی خطرناکی است برای امر ناممکن و این بازی خطرناک در دایره ی تنگ هیچ نهاد و مرجعی نمی گنجد و سیال و ویرانگر فرومی ریزاند و پیش می رود.
مرسی