۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

در حاشيه‌ي كتاب «پسته لال سكوت دندان شكن است»،سروده‌ي : اكبر اكسير


خطاب به زنبورها!

مدت هاست که هیچ شاعری درمقدمه یا موخره کتاب خود،هیچ توضیحی در باره نوع کارش،علایق و عقایدش در باره شعر ارائه نمی دهد.ابتدای کتاب ها معمولا تنها در برگیرنده تقدیم نامچه هایی است خطاب به همسر عزیز و دوست عزیز و برادر عزیز و سایر عزیزان منقول و غیر منقول!حکایت غریبی است...این اتفاق در حالی به یک رویداد معمول و عادی بدل شده است که در سالیان نه چندان دور،اصولا کتابی که در بدوش دیباچه ای نداشت،با اعتنای چندانی مواجه نمی شد.حتی کسانی که خودشان قادر به نوشتن مقدمه نبودند یا تمایلی به مقدمه نویسی نداشتند،کتاب را به دست یکی از ارباب نقد و نظر می سپردند تا از منظر او کتاب و گونه شعرشان شناسنامه ای داشته باشد.نمونه های جریان ساز و بحث برانگیز(مثبت و منفی اش را کاری نداریم) این مقدمه ها کم نیستند در تاریخ شعر ما از نیما تا امروز.خاطر شعر خوان های حرفه ای هست حتما موخره «از این اوستا»ی مرحوم اخوان ثالث و «خطاب به پروانه ها»ی حضرت براهنی و همین طور بگیر و بیا تا رساله های انتهای «عاشق شدن در دی ماه» سید علی صالحی و ناگهان از از اواخر دهه هفتاد همه چیز تعطیل!پشت هم ،شاعر بی مقدمه و کتاب بی مقدمه...چرایی این ماجرا یقینا از چندین منظر قابل بررسی و ریشه یابی است.شاید از یک منظر کنشی عاطفی باشد نسبت به سردی بازار شعر و شاعری و از منظری دیگر عدم رشد تئوریک شاعران بر خلاف رشد کمّی آنها و از منظری دیگر وارداتی شدن اندیشه به شکلی افراطی و بومی ناشدنی ،همه و همه سر خط های دلایل پیش آمدن این وضعیت هستند و افسوس که پرداختن تفصیلی به آن دل و دماغی می خواهد که من هم مثل شما ندارم اش!
2
لشکر شعر آستارا چند سالی هست که خیلی مجهز و پر و پیمان در نقاط استراتژیک شعر امروز اردو زده است و در پاره ای از موارد هم تک خال هایی رو می کند و برای خود آبرویی کسب کرده است.اگر چه طنز را می توان اصلی ترین رگه شاعران این شهرستان بسیار شمالی دانست،اما هنوز نمی توان کاراکتر مستقلی برای این جغرافیای شعری در نظر گرفت و آن را تعریف کرد و از سایر نحله ها مجزا دانست.مطرح ترین شاعر این روزگار آستارا به شهادت دوست و دشمن ،«اکبر اکسیر» است.شاعری شوخ و شنگ و ساده سرا که تازگی ها کتاب دیگری هم منتشر کرده است و حرف های این مقال هم در باب همین کتاب است.البته به شعرهای کتاب کاری ندارم ، این بار و تنها به مقدمه اش می پردازم.تعجب کردید.ها؟!...بله،پس از مدت ها چشم مان به مقدمه یک کتاب شعر روشن شد که امر مبارکی است و احسنت به «اکسیر» که جای آن که به رسم متداول امروزی ها خودش را آدم مرموز و عجیب و بی چهره ای نشان بدهد، آمده تا خیلی رک و راست و بی شیله و پیله در باره شعرش حرف بزند و در حد بضاعتش تکلیفش را اول با خود و بعد با خواننده کتابش روشن کند.این اتفاق در حالی می افتد که جوجه «دریدا» ها و بچه «سوسور» هایی که دنبال شاهدی برای افتادن شان از دماغ فیل بودند و ادعاهاشان بالکل گوش فلک را ناشنوا کرده بود،تمام این مدت از نوشتن یک متن چند سطری هم در باره شعرشان عاجز بوده اند و با پناه جستن در سایه سکوت ،پستو نشین وادی نظریه پردازی باقی مانده اند و اکتفا کرده اند به اقوال شفاهی برگفته از اقوال فلاسفه دهان پرکن غرب، در محافل دوستانه(و نه دشمنانه).این است که حرکت «اکسیر» را به فال نیک می گیرم و مرحبای مجددی نثار او می کنم.خاصه که او در این مقال خیلی صاف و ساده حرف زده است و چیزی فرای دانسته هایش در متن نیاورده و ماحصل ادراک خودش را از کارش تحریر کرده است.
3
«اکسیر» در مقدمه مختصر و تا حدی شتاب زده اش ،کوشیده تکلیف همه را روشن و به تبع آن ماست همه را کیسه کند.او می آید و سلیقه اش را در باب شعر موفق تشریح می کند و می گوید که مقصودش «نوع خاصی از شعر است» که پیش از هر چیز «ملموس و عینی ، کوتاه،به زبان ساده اما ساختمند در مهندسی کلمات و کاربرد زبان» باشد.(یعنی قدری شیطنت می کند.چون این ها با قدری فراز و نشیب می شود چیزی در مایه های شعر خودش و البته کیست که شعر خودش را دوست نداشته باشد؟)اما راستش همه این ها خصایصی کلی و مبهم اند.«اکسیر» هم فقر تولید اندیشه و نظریه پردازی در ایران را دوباره به رخ ما می کشد و درگیر جزئیات نمی شود.«ملموس» یعنی چه؟معیار «عینیت» برای او چیست؟«مهندسی کلمات» کلید واژه ی کدام گونه ی نقد است؟البته او با زیرکی خاصی بلافاصله اعلام برائت میکند که :«ابلهانه است بخشنامه بکنیم که شعر باید چنین و چنین باشد» و یا :«من از شعر خاص خود دفاع نمی کنم.این نهایت خودخواهی و بلاهت است که سبک و نظر خود را در شعر تعمیم دهیم و به انکار دیگران برخیزیم.».این اقوال نشان می دهند که ما هنوز در پیله محافظه کاری های خود محبوسیم و جرات نداریم تکلیف مان را یک بار هم که شده با خودمان مشخص کنیم.یعنی کسی که می گوید شعری که از آن دفاع می کنم «ادامه رهنمودهای نیما یوشیج است»، باید هم بتواند این قیاس را با مصادیقی روشن تر کند و مثلا با خصایصی که «نیما» در «ارزش احساسات» مطرح کرده است،بسنجد.این همان قدم اول است که هیچ کدام ما برنمی داریم.با وجودی که مقاله مختصر «اکبر اکسیر» حرفِ جوانب گوناگونی از شعر امروز را وسط می کشد، اما تمام این ها در حد اشارتی باقی می ماند و می شود توده ای گزارش کلی بی استنتاج.
4
بله...می دانم...آن قدر ها خام نیستم که درک نکنم او نمی خواسته مانیفست آن چنانی بدهد و اصلا دیگر مانیفست کار دمده و کودکانه ای است.اما ایرادی ندارد که برخی مباحث را واکاوی کرد و به زیر شاخه ها پرداخت.این خودش می شود آغاز یک دیالوگ.بعد من نوعی هم می آیم و حرفم را می زنم و چیزی به این دیالوگ اضافه یا چیزی از آن کم می کنم.برآیند این دیالوگ ها می شود یک گفتمان سازنده.شک نکنید.گیرم که بنده چرند بگویم.دامنه این دیالوگ افرادی را که اهل سواد و رای و ایده اند را هم بالاخره در بر خواهد گرفت و محصول اش می شود یک نظریه.نظریه را که فقط «لکان» و «آلتوسر» نباید بدهند.پس اجازه می خواهم که سرزنش کنم آقای «اکسیر» را که نگفته تمام گفتنی ها را و از روی فرازهای مطلب پریده و آن قدر آهسته رفته و آمده تا گربه شاخش نزند و چه حیف!...
5
ما به نوعی نگاه انتقادی بومی شده نیازمندیم که بیاید و با صداقت و سادگی و نگاهی جزیی نگر شعر امروزمان را تشریح کند و آن وقت اگر کسی خواست پای «هایزنبرگ» را هم به شعر معاصر بکشاند، قدمش روی چشم... ما باید از پستو بیرون بیاییم و با هم حرف بزنیم.دعوا کنیم اصلا...چه باک؟...دعوای منطقی هیچ ایرادی هم ندارد.مشکل این است که مایی که پیوسته دم از عقل و استدلال و منطق و سواد می زنیم ، هنگام رویارویی در آوردگاه بحث، هر چهار تا را دور می ریزیم و تنها به سلاح خشم مسلح می شویم و خرخره هم دیگر را می جویم.طبیعی است که محصول گفت و گوی منطقی می شود ایده و اندیشه و محصول خرخره جویدن می شود خون و نعش و انتقام...

۱ نظر:

آرش رادمنش گفت...

سلام
با برگردان داستانی از "ای.ری نورث وورثی" به روزم و منتظر...
باشی و به تر!