۱۳۸۶ بهمن ۱, دوشنبه

خوانش شعري از بهاره رضايي


سیمای شاعرِ امروز در جوانی


روزگاری بود که شاعرانِ مقلد قدمایی به دنبالِ حربه ای بودند برای مقابله با شعرِ نیما.تلقیِ بدوی آن ها از شعرِ نو ، کشیدن پای اختراعات و اکتشافاتِ نوین بشر بود به متنِ قصیده و غزل و مستزاد و امثالهم. ازیک سو البته تلقی درستی هم بود. آنها برای جلب و جذبِ مخاطب نیازمندِ شگفتی آفرینی بودند.خاصیت قرن بیستم هم این بود که سیر ترقی در زمینه ی تکنولوژی به شدت سرعت یافته بود و ملت به این راحتی ها از هر چیزی شگفت زده نمی شدند.خوب!پس می شد با پرداختنِ قصیده ای در منقبتِ طیاره ، تا حدودی جماعت ِ کلاسیک خوان را متحیر نمود.مشکل را تقریبن درست فهمیده بودند بنده های خدا، اما راهکارشان ، بسیار مضحک بود.کاری بود شبیهِ کاغذ دیواری کردنِِ ارگِ بم.نمای نو بر قالبِ کهنه ، نه تنها آن را نو جلوه نخواهد داد، بلکه اصالتِ دیرینه ی آن را هم خواهد گرفت.برداشتِ نادرست نکنیم: کارهایی که نیما کرد در شعر معاصر، یا شاملو ، یا فروغ و یا تغییراتی که سیمین بهبهانی یا منزوی در غزل صورت دادند و تا به امروز هم ادامه یافته است، تغییر در بن و بنیاد بود ، نه در ظاهر.
پر گفتم.اما توی سایتِ وازنا که به گشت و گذار مشغول بودم، رسیدم به شعری از بهاره رضایی و نتوانستم راحت از آن گذر کنم.شعر او پر بود از المان های کاملن امروزی.اما او با همین شعر (و بسیاری از شعرهای مجموعه ی «درست باید همین امروز تیربارانم می کردی؟») نشان می دهد که درکِ درستی از رسالتِ شاعرِ این روزگار دارد.او از تمامِ امکاناتِ واژگانیِ زبانِ معیار بهره می برد.روی شعرش فیلتر نصب نمی کند تا واژه های شاعرانه را گزینش کند.دغدغه ی او به عقیده ی من کشف طرفیت های شاعرانه از دلِ کلمات است.کلماتی عادی ، معمول و گاهی حتا پر دور از شعر و شاعری.این عمل کردن به نصّ صریح سفارش نیما و عمل فروغ و شاعرانِ پویای دهه ی شصت و هفتاد و هشتاد است.نزدیک کردن کلامِ شعر به روندِ طبیعیِ زبان در جامعه.بنا براین سلیقه ی من حکم می کند که او را از نمایندگانِ موفق شعر جوان امروز بدانم.در جوانی اش که شکی نیست، امروزی بودن اش را هم با هم می سنجیم و اگر غلط گفتم ، که مطابقِ معمول ،رفقا ما را از نظریاتِ مهرآمیز و قهرآمیزشان در ذیل مطلب ،بی بهره نخواهند گذاشت:
برج مراقبت سلام!
موقعیت خودم را اعلام می کنم:
کمی خسته
مقدار متناوبی زخمی شدم
در چند مایلی این جو خطرناک
بدون کلاهخود و زره
توی خاکریزهای کلمه
غلت می زنم
و جواز شاعرانه ام را
محکم به خودم فشار می دهم
افتتاحیه ی این شعر نشان می دهد که شاعرش به کاری که انجام می دهد وقوف و اشراف مناسبی دارد.او مصالحِ کارش را می شناسد و از ظرفیت آنها آگاه است.ممکن است سوال پیش بیاید که شهود شاعرانه کجا می رود؟ به نظر من شهود شاعرانه ی بهاره رضایی صرفِ کشف ظرفیت های تازه از واژه ها یی می شود که در حیطه ی اشراف اوست.او بیانی استعاری را انتخاب می کند و می کوشد مجاز مورد نظرش را از واژه هایی خشک و کم انعطاف حاصل کند.فهرست کردن واژه های این پاره از شعر می تواند منظورم را روشن تر کند:
برج مراقبت،موقعیت، اعلام،مقدار،متناوب،مایل
اینها به خودیِ خود هیچ بارِ شاعرانه ای ندارند.دارم نظرگاهی راموسی را پیش می گیرم البته.چرا که هر چند دیدگاه های راموس در باره ی متافور امروزه به درد موزه ها می خورند، اما در عمل می بینیم که بسیاری از شاعران با محافظه کاری ، می کوشند خود را از آن چه شاعرانه نمی پندارند دور نگاه دارند.غافل از این که تابویی وجود ندارد ، که بخواهیم بترسیم از انگِ شکستن یا نشکستن اش.رضایی با استفاده از زبانی ساده و امروزی ، و تکیه بر المان هایی نو، به فضاسازی شعر می پردازد.بیان اش به طنز پهلو می زند و با لحنی گزارش گونه ، اندوه خود را به سخره می گیرد.در واقع نوعِ اعلامِ موقعیت، خود بیانی ست استعاری از وضعیتی که بر شاعرِ نوعی حادث شده است.القای فضای شکست (با فلش بک به جنگی که پیش از شعر اتفاق افتاده و ما تنها ناظرِ نتایج آن هستیم) از طریقِ به کارگیریِ واژه های مرتبط با فضای نبرد انجام می پذیرد.پیش از این هم بهاره رضایی در شعرهایش از چنین تکنیکی بهره گرفته بود:
پشتِ پارتی شن پناه گرفتی...
آن چه در این پاره ی شعر مرا تا حدودی پس می زند ، ناتوانی شاعراز غلبه بر هیجان زدگی ست.در واقع رضایی نکوشیده یا نتوانسته گشایشِ گرهِ شعرش را به تعویق بیندازد و معنا را دستخوشِ تعلیق کند.درست در اینجا:
توی خاکریزهای کلمه
غلت می زنم
و جواز شاعرانه ام را
محکم به خودم فشار می دهم
او می توانست با قدری صبوری این سطرها را یا اصلن نیاورد و یا دیرتر در متن شعر وارد کند.اگر چنین کاری انجام داده بود(گیرم بعد از سرایش و به هنگام ویرایش) ، شاید ضربه ی نهایی شعر قوی تر از کار در می آمد.به خصوص که نامِ شعر بسیار نام مناسبی ست و می تواند بخشی از بارِ معنایی را به خواننده انتقال دهد.به هر حال این قضیه تا حدودی به سلیقه ی اجراو شگردهای شاعر برمیگردد.اما پیشنهاد من این است که اگر این متن را خواند و حال و حوصله اش را داشت، یک بار شعر را بدون این تاکید فعلی بخواند و بسنجد.با این حال او در همین سطرها هم، به خوبی فضای شعرش را حفظ کرده و با واژه ی کلیدی خاکریز، مانع بر هم خوردن فعلیتِ یک دستِ شعرش گردیده است.
جنگ سرد است این جا!
حشره های زیادی در حال نیش زدنند....
عادت کرده بودم
روی موهای مجعد مادرم شعر بنویسم
من فقط از خانه تکانی ذهنم برمی گشتم...
تکنیکِ شاعر در این بخشِ شعر، آوردنِ فلاش بک در فلاش بک است.تغییر زمان شعر از حال به ماضی بعید ، با ظرافت جالبِ توجهی صورت می گیرد و به این ترتیب ما بی آن که خودِ حوادث را ببینیم ، آثارآنها را می بینیم.این کارِ او مرا به یادِ کارهای مینی مال می اندازد.حرف های خطر ناک نزنیم...به هر حال شگرد قابل تحسینی دارد:
جنگ سرد است این جا!
حشره های زیادی در حال نیش زدنند....
نخست دو گزاره ی خبری در بابِ وضعیتِ کنونی ارائه می شود.این خود نتیجه ی نبردی ست که پیش از این رخ داده است و مقدار متناوبی زخم برای راوی باقی گذاشته است.
عادت کرده بودم
روی موهای مجعد مادرم شعر بنویسم
بعد کات به گذشته ، و توصیف وضعیتِ پیش از درگیری با نبرد اولیه.این دوسطر کلید هم ذات پنداری خواننده با راوی شعر است.گزینشِ واژه ی مادر، و سطر بسیار دلنشینِ :
روی موهای مجعد مادرم شعر بنویسم
به شعر تشخصی مفهومی می بخشد و با تاکید بر هموارگی سابقی که اینک از دست رفته – آن هم تنها با جمله ی ساده ی عادت کرده بودم- ترکیبی بسیار متناسب با کانسپتِ کلی شعر پدید می آورد و حرکت زمانیِ شعر را تا آستانه ی نبرد مخوف اولیه پیش می برند:
من فقط از خانه تکانی ذهنم برمی گشتم...
با این سطر است که شاعر برای خواننده ، موقعیت سپید خوانی برای خواننده ایجاد می کند و اجازه می دهد تا خرده های واقعه در ذهن او شکل بگیرند.در واقع رضایی خط روایت را هوشمندانه بر هم می ریزد.
برج مراقبت!
اطلاعات پرواز اشتباه بود!
جهت فرود خودم را اصلاح می کنم
جعبه ی سیاه هواپیمای من
هیچ وقت پیدا نمی شود!
بخش پایانی شعر، با طنزی تلخ، می خواهد خواننده را متقاعد کند که شرحِ آن نبرد و آن چه بر سرِ راوی آمده است را هرگز به درستی نخواهد فهمید.اشاره به جعبه ی سیاه و فقدانِ آن ، اشاره ای استعاری ست به اسرارِ مگوی اجتماعی- فردی.اینجاست که اگر آن چند سطر فوق الذکر نمی بود، شعر، یک پله فراتر می رفت و نامکشوف ماندنِ غرضِ اصلی و عینی شاعر، می توانست ظرفیت تاویل معنایی شعر را بالاتر ببرد.نوع بیان که خبر از محتوم بودنِ اتفاقِ نیفتاده می دهد، به خوبی توانسته حس یاس و بدبینی شاعر را القا کند.حسی که در کنار اشرافِ زبانی و تکنیکی بهاره رضایی ، کل اثر را به شعری درخور توجه و اعتنا بدل می کند.
متن کامل شعر را در این آدرس بخوانید:
http://www.vazna.com/article.aspx?id=1039

۳ نظر:

مرتضی گفت...

سلام
ممنون ات جالب بودند
خواندمت ولذت بردم
تشکر.
موفق باشی.
.............
شنیدی ما هم به روزیم

ناشناس گفت...

سلام.
مرسی.
نوشته ی مفیدی بود. شعر هم جالب بود.

احمد تمیمی گفت...

درود.
نقد خوبی بود. شعر هم زیبا بود.نکات خوبی رو اشاره کردید.


تا فردایی بهتر.