۱۳۸۶ بهمن ۳, چهارشنبه

در باره ي سپيده جديري


درباره ي كتاب صورتي مايل به خون من


مضحكه ي احساسات



شعري كه بر مبناي تبيين موقعيت يك راوي در مواجهه با يك فرآيند عاطفي سروده مي شود، كم و بيش سمت و سوي رمانس را دنبال مي كند. وقتي كه رمانس، بدل شود به احساسات گرايي صرف و توصيفِ سطوحِ ظاهري و رقت انگيز، متن به سمت سانتي مانتاليسم حركت مي كند. اين كه چرا سانتي مانتاليسم در بستر تاريخ ادبيات روندي متمايل به ابتذال را طي نمود و امروزه اگر به متني نسبت داده شود، براي خالق متن، كم از دشنام نخواهد بود؛ مجالي گسترده مي طلبد. اما به هر حال طبق شواهدي كه در اختيار است، سانتي مانتاليسم در اكثر ادوار ادبي، به عنوان يك جريان كناري و عامه پسند، به حياتِ خود ادامه داده است و هنوز هم ادامه مي دهد. اگر چه گاهي به غلط آن را معادل جريان رمانتيسيسم مي پندارند و بي توجه به تعاريف كاملا متمايز اين دو رويكرد، هر متني را كه در آن تغزلي وجود دارد به صفت رمانتيك متصف مي كنند.سپيده جديري در «صورتي مايل به خون من»، اصرار دارد كه در سطحي ترين لايه هاي حسي و عاطفي حركت كند و شعرش را در موقعيت هاي سانتي مانتال خلق كند. اما تمايل او به اين سطح مبتذل از احساسات كاملا هوشمندانه است. جديري قصد ندارد كه با سانتي مانتاليسم طبق الگوي تاريخي اش رفتار كند و متني بيافريند با موقعيت هاي نازل حسي كه منجر به انگيزش رقت يا همذات پنداري بچه دبيرستاني ها شود. او از اين ابزار استفاده مي كند تا موقعيتي تازه را توصيف كند: ابتذال عاطفي انسان امروزي:


(دوستت دارم شب به خير!... صبح به خير دوستت دارم!)آقايي كه حالم به هم مي خورد فشارسنج!گل هاي صورتي دارم: بوي گند!گم تر كه داري مي شوي سفيدي(مانده ام شاعر را تمرين كنم يا عشق؟)(ص36-متن كتاب)سپيده جديري بر اساس همين رويكرد مي كوشد تا تمامي المان هاي لازم را براي درشت نماييِ اين ابتذال چندش آور، در متن هايش به كار بگيرد. بر اساس همين ذهنيت است كه او شعرش را در حال وقوع اجرا مي كند. يعني رويدادها را به زمان مضارع مي آورد و اجرايش را مبتني بر لحني قرار مي دهد كه گزارش همزماني باشد از آن چه كه در متن در حال رخ دادن است. حتي آن قدر كيفيت وقوع را آني و درلحظه مي گيرد كه گاهي خواننده را نيز خطاب قرار مي دهد:


خواب دختري توي لباسم نيست ديگر ببينيد!خرچنگ هاي روي تنم راه مي روندتنم راه نمي رودتنم...راه...من لباس هايم را پشت سر گذاشته امروي دريا سر گذاشته ام ببينيد!(ص7و8-متن كتاب)


با اين ترفند زماني، شاعر تا حدود زيادي موفق مي شود ذهن خواننده را با موقعيت در حالِ وقوع درگير سازد. هر چند به فراخورِ موقعيتِ در حالِ تكوين، ميزان اين درگيري متفاوت مي شود. گاهي علي رغم اين كه درگيري اوليه صورت مي گيرد، اما در نهايت دست شاعر خالي است و حرف تازه اي براي خواننده ندارد و اين روند به پايان بندي هايي منجر مي شود كه با منطقِ مضحكه ي سانتي مانتاليسم همخواني ندارند:


باران به تكرار عادت داردمن به تو(ص30-متن كتاب)


براي تكميل اين مكانيسم، شاعر مي كوشد تا ميان لحن و مضمون به نوعي هماهنگي برسد. به عقيده من تلاش براي رسيدن به همين هماهنگي است كه بسياري از شعرهاي كتاب را خواندني ساخته است. توجه جديري به عادي ترين لايه هاي زبان از يك طرف، و نحوه واژه گزيني او از ديگر سو، موجب مي شود متن او صراحتي بيابد آميخته با شوخ طبعي، كه گاهي متظاهر است به چندش آور بودن. به اين طريق است كه موقعيت خلق مضحكه ايجاد مي شود و با لحن سرد، بي تفاوت، كنايه آميز و گاهي گنگ جديري به طور كامل در متن جا مي افتد:


ببينيد چقدر شعرهاي من تپلند!روبروي يك شعر علامت تعجب ايستاده سرخم مي كندببينيد چقدر به آنها چيز خورانده ايد:ديگر استفراغ هايم بوي شعر مي دهدو توي فحش هايم شعر مي دهم!(ص17-متن كتاب)


متن، مرا به اين استنباط مي رساند كه گذشته از اين كه شاعر از سانتي مانتاليسم در جهت هدف ديگري استفاده نموده است، مي كوشد تا حد ممكن از واژه هاي مختص آن گونه ي ادبي هم آشنايي زدايي كند و آنها را در جهت تكميل موقعيت طنز آميز متن به كارگيرد. از اين رو در متن بر مي خوريم به واژه هايي چون: استفراغ، سرفه، خون، چرك، مرگ، عق، گند. واژه هايي كه گذشته اي كم و بيش كليشه اي داشته اند و كاربرد معهودشان يا درمتوني بوده با رويكردِ عاطفي اغراق آميز و سطحي و سياه (مثل شعرهاي كارو) و يا نقد آنارشيك سياسي و اجتماعي (مثل شعر نصرت رحماني). اما كاركرد اين واژگان در شعر جديري به كل با پيشينه معنايي آنها متفاوت است. بزرگ نمايي، اغراق و تاكيد بيش از حد بر اين المان ها، اگر چه گاهي به نوعي ژست روشنفكرانه اعتراض گونه مبدل مي شود، اما گاهي نيز به خلق سطرهايي به شدت تاثير گذار و كم نظير مي رسد:


تو را به آبهاي مرده قسم مي دهم!تو را به چندش به سگ!كه زخم هاي لاغرم را به پشيزي نگير و چاق تر...تو را از آب گل آلود ماهي مي گيرم(ص52-متن كتاب)


پاشنه آشيل شعرهاي جديري در اين دفتر، دقيقا در كنار نقطه قوت شعرهاي او قرار مي گيرد. يعني با وجودي كه شاعر در گزينش لحن، سطح زباني شعر و صراحت و طنز كلامي بسيار موفق عمل مي كند، ولي زماني كه مي كوشد ارجاعي داشته باشد به بازي هاي نحوي و بياني و اجراهاي تكنيكال از وجوه مختلف زبانِ معيار، اغلب شكست مي خورد. در واقع جديري همان اندازه كه در جنبه هاي ديگر فرم و محتوا پيشنهاد هاي تازه و جذاب دارد؛ در اين حيطه تقريبا حرف تازه اي براي گفتن ندارد. از اين رو گاهي رابطه بين الاجزايي سطرهاي او بر اساس يك جا به جايي ساده، و يا قرائتي شبيه به كاريكلماتور بسيار سست مي شوند:


تابلو رو به رو بودخوردم برّنده تاخوردم غرّنده بُربُر مي خورد آن چه تاتا مي خورد آن چه بُر(ص48-49متن كتاب)


هر چند شعر فوق، از معدود شعرهايي ست كه شاعر در آن به خلق تصاوير (هر چند انتزاعي) مي پردازد. شعر جديري چندان تمايلي به تصوير سازي ندارد. تصويرها در شعر او به ندرت نقش محوري را ايفا مي كنند. به بيان بهتر، تصوير سازي محوريت خاصي در شعر او ندارد. گذشته از طنزي كه در لايه بيروني تر شعر مشهود است، محور شعر جديري را مي توان در كشف هاي منتج از نگاه نكوهش كننده اش به روزمرگي هاي عاطفي و گزارش موقعيت هاي دمِ دستي دانست. گزارشي كه دمِ دستي بودن موقعيت را به چالش مي كشد و نقبي مي زند به روحيات كاراكترهاي حاضر در شعر؛ و با توصيفي كه حتي المقدور مي كوشد كه از استنتاج دوري كند و شگرد بيان ما وقع را اعتلا ببخشد:


آن قدر معصومم كه شب ها ويارِ عروسك دارم(ص54-متن كتاب)


و يا:


كنار يك شلوار راه مي روممن از او بلوزترمترم؟ خيسم؟ نمي دانم!چرا به راه نمي روم؟!(ص21-متن كتاب)


شعرهاي جديري در اين دفتر چندان متخيل نيستند. اين عدم تخيل البته به گونه اي نيست كه ما در شعرها خلا يا نقصان پررنگي را حس كنيم. البته تشخيص اين كه شاعر چندان تخيل زايايي ندارد، و يا نوع متن او را ايجاب كرده كه به جاي تخيل از منطق گزاره و استعاره استفاده كند؛ چندان كار ساده اي نيست. ساختار شعر جديري مجابمان مي كند كه اين عدم تخيل را امري بدانيم از روي عمد. اين عمد را از آنجا نتيجه مي گيرم كه جديري در تمامي حيطه هايي كه در نگاه اول به مجموعه اش، كمرنگ يا بي رنگ جلوه مي كند، نمونه هايي درخشان ارائه مي دهد كه توانايي او را گواهي مي دهند. مثلا در حيطه ي تخييل و تصوير سازي بر مي خوريم به سطرهايي از اين دست:


درد مي كشد مرد كوچك با صورتِ كوتاه قرمزدرد مي كشد آواز در چروكِ لب...كودكي كه باكره نيست رو ي ستونِ فقراتم مي رقصد(ص50-51،متن كتاب)


بنابراين منطق حكم مي كند كه راي بدهيم به عمد او در عدم استفاده از تمام بالقوه هاي شعريش. در اين صورت اما قاعدتا بايد ايده اي در پس زمينه ذهن شاعر بوده باشد كه وي را به چنين كنشي وادار نموده است. ايده اي كه به عقيده من همان مضحكه سانتي مانتاليسم است. برآيند اين ذهنيت و نحوه اجراي اشعار، جديري را از نظر نوع نگاه و جغرافياي زباني به استقلالي قابل احترام مي رساند، اما به عقيده من، با توجه به پتانسيلي كه از متن بر مي آيد؛ اشعار اين مجموعه بهترين اجراهاي ممكن از ايده هاي شاعر نيستند. هر چند صِرف زاويه ديد و موضع زباني-لحني سپيده جديري در اين مجموعه، نام او را به عنوان شاعري پويا و نوجو، در ذهن ثبت مي كند.

۲ نظر:

علی گفت...

: )

الهام ملک پور گفت...

الهام ملک علی جان این متن رو خوندم. چندبار. جاهایی باهات موافق ام و البته این قضیه ی مرزهای رومانتیسم و سانتی مانتالیسم کمی می تونه به پی گیری کارهایی از این قبیل یاری برسونه ولی دوست عزیز! آیا در احاطه ی یک زندگی که نمی دونم این انیمیشن چه طوری روی سر ما خراب شده؛ چه طور می شه به تعاریف و به نمودها پرداخت؟ به طور دقیق همون طور که خود سپیده در این سطرهاش به نوعی یادآوریشون کرده؟ ولی آیا لازمه؟ و آیا کفایت می کنه؟ و آیا این همه به سطح شعری این شاعر برخورد می کنه؟
باید بیشتر در این زمینه حرف زد چراکه گفتار من قطعن یه گفتار کلی ست و در حد یه کامنت تا از علی مسعودی نیا تشکر کنم و آرامش ش رو ستایش کنم در ره گیری ملموس و صبورانه ی شعر حاضر.

و در ضمن، اون متن گروه مطرود، واسه ی من یه خورده محو و نامفهوم بود اگر چه به خاطر دقت نظر و حسن توجه ت بایستی سپاس گذار باشم چرا که در اون متن من به جبهه گیری و زیاده گویی برنخوردم. اگر چه مطرودی ها دوستان من هستند ولی «الهام ملک پور» کسی نیست به جز خود «الهام ملک پور» و هر کلمه ای با تمرکز روی الهام ملک پور در کنارش تعریف می شه و البته در حاشیه ی فرد دیگه این دال بر ادعای من بر این نیست که ماهیتن الهام ملک پور دارای تشخص می باشد یا این که الهام ملک پور برای خودش دارای تعین و جایگاهی باشه خدای نکرده دور از جان. ولی دقیقن به این معنی ست که اگر چه ما در لابیرنت های تو در تو نمی دانم در کدام تویش به سر می بریم و از کدام تویش سر بیرون می آوریم ولی و باز هم ولی گفتمان قابل تعریف همان گفتمکان تمایز ها ست که شاید راه برون رفت از این ورطه ی مزخرف باشد گمان می کند البته گمان می کنم همان طور که تو توانستی در آن متن به تمایزها اشاره کنی. متشکرم دوست عزیز.