ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

درباره‌ی علی باباچاهی 2



حرف و حدیث‌هایی درباره‌ی علی باباچاهی
گلادیاتور اخموی تنها

1
و من هم لابد زياد فكر مي كنم به «علي بابا چاهي». شايد اين فكر كردن ربط داشته باشد به همساني نام كوچك مان و هواداري مان از شعر. و لابد لابه لاي يكي از اين فكرهايم بود كه فهميدم مثل «باباچاهي» بودن كار خيلي سختي است. «باباچاهي» در آوردگاه پرگرد و خاك شعر نوين ايران، همواره گلادياتوري تنها و كم هوادار بوده. چند بار شنيده ايد كسي بگويد شاعر محبوب من «بابا چاهي» است؟ كدام كتابش به چاپ چندم و چندينم رسيده است؟ حاضرم قسم بخورم كه توده شعر خواني كه امروزه از خواندن هر نغزگويي بي منطق و مضحك و الكني ذوق مرگ مي شوند، سرجمع پنج شعر هم از «بابا چاهي» نخوانده اند، و بخوانند هم توفيري به حال شان ندارد، چرا كه نخواهندش فهميد. «بابا چاهي» با تنهايي خود كنار آمده و كماكان زره برتن و شمشير در دست و خود بر سر در هيئت گلادياتور باقي مانده و از شعر خود دفاع مي كند. دور از محبوبيت، دور از سلبريتي شدن، دور از منفعت مادي و دور از همه. اين است كه مي شود اين گلادياتور اخموي يكدنده و تنها را دوست نداشت و شعر و حرفش را هم جدي نگرفت، اما اندك وجدان و آبرويي اگر مانده باشد، در شعر اين روزگار، نمي شود بر شجاعت و شرافت او مرحبا نگفت. «باباچاهي» لااقل در 20 سال اخير تحت هيچ شرايطي مقابل جريان هاي غالب بازار شعر ايران سر فرود نياورد و گيرم كه به زعم بعضي- و گاهي خود من- محصولي نازل تر از آن جريان ها ارائه داد، اما بر سر قول و عقيده اش ايستاد. از او نمي شود يك شاعر پرفروش و پرهوادار ساخت. حتي اگر پشت جلد چاپ جديد «نم نم بارانم» بخشي از شعر او را درج كنيم كه حال و هوايش ربطي به كليت و واقعيت شعر او ندارد و براي كسي كه نشناسدش او را شاعري رمانتيك و ساده گوي جلوه مي دهد.
 2  
 به آرا و اشعار «باباچاهي» نقدهاي فراواني وارد است، اما شك نكنيد هر كه آرا و اشعار او را بي ارزش بداند، بنا به مقتضياتي عمدا اين گونه مي گويد. مثلادر سال 75، در بند دوم موخره همين كتاب «نم نم بارانم» مي نويسد: «شورش عليه راحت طلبي زبان، آن هم وقتي زبان شعر تا حد رابطه يي انتفاعي تقليل مي يابد». اين قول كه شايد متاثر از حرف «ريكور» باشد- كه مي گويد: «شعر براي تقليل گرايي زبان خطرناك است»- پيشگويي و هشدار هوشمندانه يي در خود مستتر داشت. حالااگر كسي نخواند و جدي نگرفت، يا اگر آلترناتيو پيشنهادي «باباچاهي» مضايق متعددي داشت، حرف ديگري است. مهم اين است كه خطر را درست شناخت و درباره اش حرف زد و مطمئن هستم كه خيلي از جماعتي كه حالااز خشم و اندوه گريبان چاك مي كنند و فرياد «واشعرا!» سر مي دهند و به خود نارنجك مي بندند و عليه ساده نويسي عمليات انتحاري انجام مي دهند، مثل نگارنده، در آن زمان «باباچاهي» و حرفش را جدي نگرفتند.
3
    كنش متن موخره «نم نم بارانم» كنشي مانيفستيك است. «باباچاهي» در اين متن شارح و مدافع خويش است و با تكبري مثال زدني خودش را عليه همه چيز مي انگارد. يك سمت اوست و سمت ديگر كل كائنات. ايرادي هم ندارد. اين گلادياتور تنها همه را به مبارزه دعوت كرد. اما پس از چند سال، خودش دشمن خودش شد.    
سوءتفاهمي برايش پيش آمد كه تقريبا لاينحل بود: ثبات قدم را با لج بازي اشتباه گرفت و خودش را در خودش مكرر كرد. راديكاليسم ايده آليستي اش بدل شد به يك ديكتاتوري دگماتيك. همين دفتر «نم نم بارانم» را دوباره بخوانيد و ببينيد چه پتانسيلي از استعداد و مهارت شاعري در آن موج مي زند. اما گلادياتور تنهاي ما پس از آن، پياپي دفترهاي شعرش را منتشر كرد و نخواست از خودش فاصله بگيرد و نخواست (و شايد هنوز هم نخواهد) باور كند كه شعرش دارد قابل حدس و فرموله و راكد مي شود. او كه عمري تاكيدش بر رسيدن به «وضعيت ديگر» بود، وضعيت هاي ديگرش با وضعيت پيشينش به اين هماني كسل كننده يي رسيد. رفتارش با شعر بدل شد به تكنيك و عادت. پاي عادت كه وسط بيايد، ديگر فاتحه تجربه گرايي خوانده است. با اينكه شعرهاي خواندني در كارنامه اش كم نبود، اما كيفيت كارش با ادعايش نمي خواند. خوب بود، اما در همان حد و حدود «نم نم بارانم» و نه فراتر و فروتر از آن. حال آنكه خود قائل به تحولي دائمي در شعرش بود.
4
    ... و من لابد زياد به «باباچاهي» فكر مي كنم و لابه لاي همين فكرهاست كه مي فهمم المان هايي در شعرش هست كه براي امروز و اكنون ما آموزه هاي بسياري دارد: از طنز اگزوتيك و موثرش بگير تا دايره وسيع و غريب واژگاني اش: و باز از لازماني و لامكاني رخدادهاي شعرش بگير تا مهارتش در اجراي افتتاحيه و اختتاميه شعر. تازه اگر اهل كيف هستيد، همين كتاب «نم نم بارانم» را برداريد و سعي كنيد مختصات جهان واره شعري «بابا چاهي» را بيابيد و آن وقت «سفيدي ها را بخوان 2» را بخوانيد و حظ ببريد. اين گلادياتور اخموي تنها را نبايد فراموش كرد. «باباچاهي» و شعرش ارزشي در زماني دارند. شعرش را هم دوست نداشتيد، از منش شرافتمندانه اش در قبال شعر حتما خوش تان خواهد آمد. ضمن اينكه اخمش هم زياد جدي نيست. نيم ساعتي كنارش بنشينيد و ببينيد خنده ها مي كند مفرح ذات...


ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

گفت و گو با لیندا واگنر مارتین


همينگوي ادبيات بريتانيا را نخوانده بود

گفت وگوي «اعتماد» با دكتر «ليندا واگنر مارتين» مدير بنياد جهاني همينگوي در آستانه پنجاه و يكمين سالمرگ همينگوي


«ليندا واگنر مارتين» استاد ادبيات دانشگاه «ميشيگان» است و در شاخه ادبيات مدرن و پست مدرن امريكا تدريس مي كند. او پژوهش ها و مقالات زيادي درباره ادبيات قرن بيستم دارد، از جمله درباره نوشتار زنانه، اديث وارتون، ارنست همينگوي، سيلويا ژلت، ويليام كارلوس ويليامز، رابرت كريلي و نويسندگان نسل بيت. او ساليان متمادي به عنوان مدير چند گروه پژوهشي بين المللي نيز بوده، از جمله: انجمن زبان مدرن و در حال حاضر بنياد ارنست همينگوي. از وي بيش از 50 كتاب منتشر شده كه از آن ميان مي توان اشاره داشت به زندگينامه هاي سيلويا پلات، الن گلاسگو، باربارا كينگزلاور، زلدا ساير، فيتزجرالد و نيز كتاب «فرهنگ آكسفورد: نوشتار زنانه در ادبيات ايالات متحده» و آنتولوژي ضميمه آن. يكي از كتاب هاي مهم او «راهنماي تاريخي زندگي ارنست همينگوي» نام دارد كه با نگاهي نوين به زندگاني و عقايد اين نويسنده شهير نوشته شده است. با او در فرصت كوتاهي كه در اختيارمان گذاشت، گفت وگويي درباره ارنست همينگوي داشتيم.    پيش از هر چيز، اگر ممكن است قدري درباره كتاب «راهنماي تاريخي زندگي ارنست همينگوي» كه از تاليفات خودتان است، برايمان توضيح دهيد و مختصري از محتواي آن.    «راهنماي تاريخي زندگي ارنست همينگوي» يكي از سلسله كتاب هايي است كه انتشارات دانشگاه آكسفورد سفارش داد و منتشر كرد. براي نمونه جلد ديگري از اين كتاب ها درباره «اديث وارتون» بود كه ساختاري مشابه همين كتاب «همينگوي» داشت و من آن را تاليف كردم. اكثر مباحث مندرج در اين مجلد تخصصي هستند: به همراه سال شمار تاريخي و عكس. شايد عنوان كتاب چندان با مسما نباشد. چون اين كتاب چندان هم رنگ و بوي تاريخي ندارد و اكثرا دربرگيرنده مقالاتي است درباره همينگوي. 
*
«همينگوي» در جايي سبك نوشتاري خود را ذيل عنوان «تئوري آيسبرگ» طبقه بندي كرده است. خصيصه هاي اين نظريه چيست و آيا يك روش عملي نوشتاري است يا تنها در حد يك تئوري ادبي صرف باقي مي ماند؟ 
 بهره گيري همينگوي از اصطلاح «آيسبرگ» (توده يخ شناور) به معناي توصيف سبك و سياقي است كه اطلاعات پس زمينه يي و مسبوق به سابقه چنداني درباره آن وجود ندارد، اما خود سبك وجود دارد. اگر مثلاآثار «هنري جيمز را خوانده باشيد، «جيمز» مي كوشد درباره كاراكترش اطلاعات زيادي را به شما ارائه دهد- و شايد گاهي درباره محيط اطراف، دورنماي مناظر، اجتماع و ساير مسائل مربوط به كاراكتر هم حرف بزند- اما داستان «همينگوي» تنها زندگي يك يا دو كاراكتر را برايتان بازنمايي مي كند و مقداري ديالوگ پيش رويتان مي گذارد. در چنين سبكي نقش خواننده آن است كه باقي اطلاعات را خودش خلق كند. يكي از مشهورترين داستان هاي او با نام «تپه هايي شبيه فيل هاي سفيد» نمونه خوبي از اين سبك است: مرد و زني مشغول بحث در اين باره هستند كه آيا زن بايد جنينش را سقط كند يا نه، اما خود كلمه «سقط» اصلادر كل متن ديده نمي شود.  
«همينگوي» هم مانند رمان نويسان پيشگام ادبيات انگلوساكسون (براي مثال دانيل دفو، جاناتان سوييفت و...) اكثر طول حياتش را به سفر پرداخت. اين سفرها تا چه حد الهام بخش او در كار نويسندگي بود و ميان ماجراجويي هاي او و نويسندگان كلاسيك مذكور چه مشابهت هايي هست؟

به نظر من خود «همينگوي» چندان به اين مشابهت آگاه نبود. بخشي از آن برمي گردد به اينكه وي نويسنده تحصيلكرده يي نبود و آگاهي كمتري از اين مسائل داشت. او به دلخواه خودش قوانين زيادي براي كار نويسندگي وضع مي كرد، كه اكثرشان تحت تاثير آراي «ازرا پاوند» و «گرترود استاين» بود اما او مطالعه يي درباره سنت 400ساله ادبيات بريتانيا نداشت.        

آيا «همينگوي» مواضع سياسي صريح و روشني داشت؟ ممكن است قدري درباره اين مواضع او توضيح دهيد؟  
 آرمان سياسي «همينگوي» بر مبناي احتراز طبقه متوسط از آن ساز و كاري بود كه والدين شان آنان را به آن سمت هدايت مي كردند. يكي از دلايلي كه وي نخواست ديگر در ايالات متحده و البته در «اوك پارك» ايالت «ايلينويز»-كه منطقه يي بود بسيار محافظه كار بماند- نيز همين بود. گمان مي رود وي از مادرش متنفر بود (كه البته حرف بسيار اغراق آميزي است) و واقعا مي كوشيد با قدرت شگرف رواني او مقابله كند. در «اوك پارك» مردان زيادي را نمي شد يافت كه چهار بار ازدواج كنند يا سوار قايق شان شوند و به «كوبا» و «كي وست» سفر كنند و آنجا مقيم شوند!        
برخي منتقدان بر اين باورند كه مي توان رگه هايي از اگزيستانسياليسم را در آثار «همينگوي» رديابي كرد. آيا شما با اين منتقدان موافق هستيد؟ و اگر پاسخ مثبت است، اين رگه ها را در كدام آثار وي مي توان به شكل مشهود تري يافت؟  

حقيقت آن است كه اگزيستانسياليسم در 50، 60 سال نخست قرن بيستم اكثر نويسندگان امريكايي را تحت تاثير قرار داده بود. به نظر من بهتر است بگوييم كه اين جريان فكري در فضاي آن روزگار موج مي زد و چنان كه گفتم «همينگوي» نيز از اين تاثير مستثنا نبود، اما اين رگه در آثار او به جديت آثار نويسندگاني چون «آلبر كامو» نيست. 
و در پايان، كتاب مورد علاقه شما در ميان آثار او كدام است؟
در ميان آثار «همينگوي» تقريبا تمام داستان هاي كوتاهش و نيز «خورشيد همچنان مي درخشد» ماندگارتر هستند اما در كلاس هايم بيشتر كتاب «باغ بهشت» را تدريس مي كنم كه بعد از مرگ او منتشر شد، چون دانشجويان فكر مي كنند «همينگوي» نسبت به جنس زن توجه چنداني نداشت.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

درباره‌ي رضا‌قلي‌خان هدايت

يكي جهان حقيقي است اين خجسته كتاب



رضا قلي خان هدايت و ارزشداوري هايش





1- اگر روزي فرهنگ اين ديار نيازي پيدا كند به تبارشناسي سنت نقد و نظريه پردازي ادبي خود، لابد چاره يي نخواهد داشت جز اينكه اشارتي هم داشته باشد به «رضا قلي خان هدايت» و آرايش. از قرار معلوم فعلافرهنگ اين ديار چنين نيازي را احساس نمي كند و گويا «هادي» خاندان «هدايت» هم تنها ارزشي موزه يي دارد و قرار نيست از اقوال و افكارش به جايي برسيم. با اين حال، چند اثر او – از جمله رياض العارفين، مدارج البلاغه و تكمله روضه الصفا- نمونه هايي هستند از نقد و ذائقه ادبي ايران در عهد ناصري. اين دوره خاص و بحراني از شعر ايران كه خود ميراث دار افول كيفيت شعر در دو قرن پيش از خود است، بزنگاه مناسبي براي شناخت نظر صاحب نظران ادبي حاضر در آن برهه است. پژوهشگران ادبي بر اساس آثار بر جاي مانده از آن مقطع تاريخي، ذيل مكتب «بازگشت» دسته بندي اش كرده و برخي وضع دوران مذكور را- در همين مكتب از نا و نفس افتاده- قهقرايي مي دانند. «رضاقلي خان» چنان كه از ظاهر امر بر مي آيد، در زمره تئوريسين هاي اين مقطع فرهنگي است. او از چند منظر وارد ساحت ارزشداوري ادبي مي شود: در «مدارج البلاغه» به تعريف و تصحيح اصول علم بديع مي پردازد و مواضع ريتوريك خود را تبيين مي كند. در «مفتاح الكنوز» وارد حوزه زيبايي شناسي تحليلي اشعار «خاقاني» مي شود و به شرح و بسط اشعار او مي پردازد: و سرانجام در دو كتاب «رياض العارفين» و «روضه الصفا» هر چند با بياني از سر تعارف و شكسته نفسي، اثر خود را «گزارشي قليل» مي داند از تاريخ ادبيات ايران و خاصه ادبيات عرفاني ايران، اما در عمل گزارش او حال و هواي بي طرفي ندارد و در همان اندك سطرهايي كه به حيات اديبان مي پردازد، مي كوشد نظر خود را درباره كيفيت ادبي آنان ابراز كند. اين نگاه در كتاب «رياض العارفين» خصايص جالب تري دارد چرا كه قرار است كتابي باشد كه اديبان را با معياري غير ادبي و فرامتني (يعني عرفان و تصوف) بسنجد. اما «روضه الصفا» كه خود ادامه كتاب «ميرخواند» است، سنت تذكره نويسي را به شيوه تذكره هاي عهد صفوي (مثل «تحفه سامي» و «تذكره نصرآبادي») پيش مي برد و نقدي ذوقي و لذت محور را مبناي داوري قرار مي دهد. البته اين «ذوق» در آن دوران مباني زيبايي شناختي محدود و محصورتري داشت و شايد با مفهومي كه امروزه از ذوق و سليقه استنباط مي شود، ربط چنداني نداشته باشد. امروزه بر ما روشن است كه كار «هدايت» در تذكره نگاري مشابه كار «دالتون» در علم شيمي بوده است يعني هر دو بيش از آنكه به فكر اصلاح و تصحيح آراي پيش از خود باشند، به فكر گردآوري و يك كاسه كردن آن آرا بوده اند. مولف در ابتداي اين اثر مي كوشد غرض خود را از مفاهيم محوري مندرج در كتاب بيان كند. به اين ترتيب مانيفست عرفاني خود را در قالب چند «گلبن» تبيين مي كند. در «گلبن اول» معناي تصوف را با ارجاع به احاديث نبوي و اقوال حكماي معتبر روشن مي كند. در «گلبن دوم» عرفا و به قول خودش «سالكين طريقت» را طبقه بندي مي كند و در «گلبن سوم» وارد حيطه رفتارشناسانه عرفا مي شود. «گلبن چهارم» خصايل فكري و ذكري اهل عرفان را در بر مي گيرد. «گلبن پنجم» ويژگي هاي هدف عرفاني را- كه همان رسيدن به مقام انسان كامل باشد- مورد بررسي قرار مي دهد و سرآخر «گلبن ششم» كه در تعريف اصطلاحات عرفان است.

 
2- با اين تفاصيل، و از آنجا كه مي دانيم برترين هاي تاريخ ادبيات كلاسيك ايران همگي ربطي به عرفان داشته اند، باز خواني نظرات يك منتقد قجري درباره آنان شايد خالي از لطف نباشد كه نيست اما فراتر از آن، شايد بتوانيم از طريق اين بازخواني، مواضع بوطيقايي «هدايت» را نيز تا حدي از آرايش در «رياض العارفين» حدس بزنيم. اين البته تنها يك ايده است و در چنين مجال و مقالي به انجام رساندنش ميسر نيست، اما مي شود نگاهي انداخت به متن كتاب و برداشت هايي كرد از شيوه و شگرد نقادي مولف و به نتايجي ضمني رسيد. معيار «عرفان» براي «هدايت» معياري تعيين كننده و اساسي است. وي گاه كه به يكي از قلل شعر فارسي مي رسد، براي اثبات حقانيت كلام و روحانيت وجود او، حتي از شايعات نقل شده در باب كراماتش نيز نمي گذرد. مثلادرباره «سعدي» اشاره دارد به اينكه «سال ها در بيت المقدس و شام سقايي كرده و به صحبت خضر(ع) رسيده» و از اين رو ديوان اشعار وي را «مملو از نكات طريقت و آيات حقيقت» مي داند. يكي از نكات جالب در آراي «هدايت» اين است كه درباره عارف بودن «حافظ» هيچ ترديدي ندارد. او را با لقب «فخر المتالهين» مي ستايد و به عنوان «حكيمي صاحب مايه و عارفي بلند پايه» از وي ياد مي كند و «صاحب علم اليقين». در عين حال براي اثبات قول خود تاكيد دارد به تحاريف و اضافات ديوان وي و مي نويسد: «ديوانش ابيات ملحقه بسيار دارد» وگرنه «تمام اشعار ديوان آن جناب عارفانه واقع شده». او اين رويكرد را حتي درباره «فردوسي» نيز دارد يعني شاعري كه در تاريخ ادبيات ما كمتر به عارف بودن اشتهار دارد، از منظر «هدايت» كاملاموصوف به «صفت زهد و تقوا» و حكايت «شيخ ابوالقاسم گركاني» را نقل مي كند از به خواب ديدن «فردوسي» و ماواي او در بهشت. او تئوري هواداري «فردوسي» از مجوسان را رد مي كند و وي را انساني حكيم و مداح اهل بيت مي داند و به همين دليل شعر وي را آكنده از آموزه هاي حكمي و اخلاقي ارزيابي مي كند. از اين نمونه ها در كتاب «رياض العارفين» بسيار است. معيار كيفيت شاعر، مضمون و معناي شعر او و قرابت يا غرابت آن مضمون و معنا با آموزه هاي عرفاني است، و معيار كيفيت اين مضامين هم برمي گردد به ميزان رياضت و عبادت و رستگاري و معرفت مولف.

به اين ترتيب به نظر مي رسد «هدايت» در مقام نقادي ادبي، نگاهي مشابه منتقداني چون «پوپ»، «وردزورث»، «آرنولد» و «جيمز» (با توجه به اختلاف شان در گزينش معيار ارزشداوري) داشته و وقوع كاتارسيس در وجود مولف را از دلايل الزامي كيفيت هنري اثر وي مي داند يعني به شكلي تلويحي اين عقيده را طرح مي كند كه شعر هنري متعالي است و شاعر براي قرار گرفتن در معرض انوار استعلايي شعر بايد از روحي قدسي برخوردار باشد و به واسطه آن، تاثيري روحاني بر جامعه بگذارد. متاسفانه داوري هاي «هدايت» درباره شاعران و شعرشان تنها در حد اظهارنظري كلي و موجز باقي مي ماند و وي از پرداختن به دلايل بيان آرايش خودداري مي كند و وارد ساحت تحليل اقناعي نمي شود. وگرنه شايد مي شد رگه هاي نقد خردگرا/ انسان گرا را در آثار وي و به تبع آن در تاريخ ادبيات فارسي تبارشناسي كرد و يكي از حلقه هاي مفقوده پرشمار سنت نقد ادبي در ايران را سر و ساماني داد.

 

درباره ي ميخاييل بولگاكوف

روزگار سگي آقاي سگ

درباره «قلب سگي»

«قلب سگي» (يا به تعبيري «دل سگ») داستاني است با وجه استعاري/ تمثيلي خوفناك و تمي سياسي. شايد اين تعبير تا حدي ساده انگارانه جلوه كند، چراكه آنچه اين اثر را به يك شاهكار بدل مي كند، فرم بي بديل آن است. در حقيقت در اين اثر شاهد يك بعد ناتوراليستي هستيم كه اب‍ژه جانداري را از دل طبيعت بر مي گيرد و آن را وارد يك پروسه متافيزيكال مي كند كه همان ترنسفرم يا استحاله باشد.

شايد بشود گفت فرم اين اثر بر مبناي «تغيير» است. تغيير در ماهيت، هويت، خصلت و البته كنش هايي كه آن را از شكل دروني دور و به يك مواجهه با جامعه و اطرافيان بدل مي كند. در اين سير قلم نقاد نويسنده همه چيز را به باد انتقاد مي گيرد: نخست ساختار سياسي جامعه نقد مي شود و خفقان مستولي شده بر آن.

اين ساختار كنسرواتيو و مهيب برسازنده جامعه يي است كه فضايي امنيتي و در عين حال –به شكلي طنز گونه- نا امن دارد. قدرت حاكم مي خواهد استيلاي لايزالي بر جامعه داشته باشد و در اين راه از هيچ تلاشي فرو گذار نمي كند. از ديگر سوي «دانش بشري» مي تواند در خدمت «شر» قرار بگيرد و مصادره شود و اين «شر» را در متن جامعه تكثير كند. بحران رواني انسان مدرن هم سويه ديگر اثر را مي سازد: انسان هايي كه حيثيتي سگي دارند و سگ هايي كه حيثيتي انساني مي يابند و همين تقابل پارادوكسيكال است كه خط اصلي كنايي داستان را شكل مي دهد.

شايد بشود لايه هاي مختلف مفهومي اين اثر را در حوزه هاي فلسفي متفاوتي بررسي كرد. يعني آن وجه ناتورال كه دخالت دانش در هويت انسان و حيوان را تصوير مي كند، مي تواند بحران تبيين «سوژه» را در ساختار نوين تمدن بازنمايي كند. اما اين دخالت و تغييري كه پي آيند آن است، خود محصول بروز و ظهور يك انديشه قدرت مدار توتاليتر است. انديشه يي كه ظاهرا مي كوشد همه چيز را در لفافه «ثبات» مملكت پنهان كند، اما در عمل مشغول تحكيم ريشه هاي سلطه خويش است.

تمام اين عناصر در نهايت حال و هوايي گوتيك هم به اثر مي دهند و «بريان جان»-منتقد انگليسي اين اثر را هم ارز با «فرنكنشتاين» اثر «مري شلي» مي داند. او مي نويسد: «بولگاكوف در داستاني كه بر اساس زندگي يك مرد و سگش نوشته، از ما مي خواهد ببينيم در تقابل با گونه زيستي نخستين مان چه كنش هايي را بروز خواهيم داد. كتاب او يك اثر ضدكمونيستي و ضدبلشويستي است».

اين استنتاج سريع احتمالااز آنجا نشات مي گيرد كه يكي از مفاهيم اساسي ماركسيسم (به عنوان آبشخور فكري كمونيسم و بلشويسم) كه همان مفهوم «بيگانگي» و «از خود بيگانگي» باشد، در اين اثر به چالش گرفته مي شود. انگار كه بولگاكوف مي خواهد سوالي مقدم بر مفهوم بيگانگي را طرح كند: «اگر اساس انديشه سياسي، مواجهه با از خود بيگانگي باشد، اين «خود» چه تعريف و خصايصي دارد و آيا با خاستگاه حيواني انسان قرابتي مي يابد يا نه؟».

پس مغز كه ظاهرا خاستگاه انديشه معرفي مي شود، در كالبدي حيواني قرار مي گيرد تا عجز خود را از «انسان سازي» به تصوير بكشد. از آنجا كه رمان در زمره آثار علمي- تخيلي نيز قرار مي گيرد، كانسپت «مسخ» را به عنوان تمثيلي از اسارت ذهن بشر در دگماتيسم سياسي و از طرفي كسب هويت كاذب اجتماعي (چه فرديت فرد و چه فرديت به مثابه الماني از المان هاي سازنده جامعه) قدم به قدم پيش مي برد.

كالبد سگي كه مغز انسان را حمل مي كند، نمي تواند احساسات انساني از خود بروز دهد: نمي تواند خود را با قراردادهاي اجتماعي همراه كند و به آنها گردن نهد، چراكه گويا انديشه تنها معطوف به دستگاه فيزيكال تفكر انساني (مغز) نيست. سوژه «انسان»- اگر قائل به سوژگي آن باشيم- وابسته است به يك ساز و كار پيچيده كه بخشي از آن را روح و كالبد بشري مي سازد. پس اين استحاله بدل مي شود به استحاله يي ناموفق.

با اين حال نبايد از اين امر غافل باشيم كه اغراق هاي موجود در اين اثر برگرفته از خاستگاه علمي/تخيلي و البته آيرونيك آن هم هست. يعني براي خلق آن فضاي گوتيك آميخته به طنز، نويسنده نياز دارد همه چيز را تا حد غايت تيره و ناموزون جلوه دهد. به همين دليل است كه منتقداني كه نمايندگي تفكر چپ را بر عهده داشتند، نقدهاي شديد الحني عليه اين اثر نوشتند و حكومت هاي چپ گرا نيز جلوي انتشار آن را مي گرفتند.

منتقدان ميانه رو تر معتقد بودند نويسنده حقيقت انقلاب بلشويكي را تحريف كرده و بر مبناي خوانشي تحريف شده به نقد آن پرداخته است. به هر حال يك امر مسلم است: اگر بخواهيم «قلب سگي» را فارغ از ايده هاي سياسي بخوانيم، بعيد به نظر مي رسد بتوان در ارزش ادبي آن ترديد كرد.

ساختار اين اثر چنان منسجم و لايه هاي معنايي آن چنان درهم تنيده است كه نمي توان در بي نظير بودنش شك كرد.

 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

درباره‌ی رمان «سلام بر غم» اثر «فرانسواز ساگان»


تلخ مثل قهوه‌ی فرانسوی

نمی‌دانم این کتاب را توی «قفسه‌ی کهنه» دارید یا نه؛ زمانی برای خودش رمان مشهور و محبوبی بود و نخواندنش برای کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای کلی افت داشت. «سلام بر غم» شاید ارزش ادبی فوق‌العاده‌ای نداشته باشد(که به گمان من دارد) اما اثری خوش‌خوان، تاثیر‌گذار و متفاوت است. تجربه‌ی خواندن آن حقیقتا تجربه‌ی منحصر به فردی‌ است. این نسخه‌ای که من دارم جلد سیاه‌رنگ دارد و عکس نویسنده هم روی آن آمده و «علی‌اصغر محمد‌زاده» ترجمه‌اش کرده و ناشرش هم نشر «تهران» بوده‌است. از آن کتاب‌های کاهی است که تا ورق می‌زنی برگ‌هایش پودر می‌شود و می‌ریزد. فرانسواز ساگان(1935-2004) نویسنده‌ی فرانسوی-در سن هجده سالگی این رمان را نوشت. جریان از این قرار بود که «فرانسواز» جوان را برای آموزش راهبگی به مدرسه‌ی کاتولیک فرستاده بودند، اما او مقررات را زیر‌پا می‌گذاشت و عصیان‌گری می‌کرد. همین رفتارش موجب اخراج وی از مدرسه شد. از بیکاری و تنهایی به تنگ آمد و تصمیم گرفت برای خودش چیزهایی بنویسد. هفت هفته طول کشید تا رمان «سلام بر غم» را نوشت و در کمال حیرت اولین ناشری که کتاب را دید، انتشار آن را تقبل کرد و ناگهان این اثر به پر‌فروش‌ترین و تحسین‌شده‌ترین رمان فرانسه در سال 1953 بدل شد و طی مدتی کوتاه به بیش از 20 زبان ترجمه شد. نقل است که اگر نقدهایی که در آن دوران و در ستایش این اثر نوشته شد را روی هم می‌گذاشتید، بیش از چهار کیلوگرم وزن داشتند! اما مگر این دختر 18 ساله‌ی عاصی فرانسوی چه نوشته بود؟ پاسخ این است که: شاید هیچ! شاید یک اثر سانتی‌مانتال و بسیار تلخ. خلاصه‌ی داستان از این قرار است: « دختر نوجوانی به نام «سسیل» مادرش را چندی پیش از دست داده و با پدر کمابیش روان‌پریش خود زندگی می‌کند. از شواهد بر‌می‌آید که با خانواده‌ای از طبقه‌ی مرفه سر و کار داریم. تابستان است و «سسیل» به همراه پدر و زن مورد‌علاقه‌ی او «السا» در ویلایی ساحلی سکنا گزیده‌اند تا از پاریس و شلوغی‌های آن دور باشند. «سسیل» به پسری به نام «سیریل» علاقه دارد و اوقاتش را با او می‌گذراند. او و پدرش زندگی بیهوده اما کم دردسری دارند. تا آن که دوست مادرش -«آن لارسن»- از راه می‌رسد و اندک‌اندک دل پدر را می‌برد و کاری می‌کند که «السا» از آن‌جا برود. «آن» به تدریج مدیریت زندگی آن‌ها را به دست می‌گیرد: به رابطه‌ی «سسیل» و «سیریل» خاتمه می‌دهد، نظم را در زندگی آن‌ها برقرار می‌کند و پدئر را مجاب می‌کند که به پاریس برگردند و با هم ازدواج کنند. «سسیل» که در کنه وجودش شخصیت «آن» را می‌ستاید، در عین حال حضور او را مخل آزادی خود می‌بیند. پس برای دور‌کردن وی از پدرش نقشه‌ای می‌چیند. کاری می‌کند تا «السا» دوباره دور و بر پدرش پیدا شود. پدر هوس‌باز دوباره فیلش یاد هندوستان می‌کند و سراغ «السا» می‌رود. «آن» آن‌ها را با هم می‌بیند و به سرعت آن‌جا را ترک می‌کند. به نظر می‌رسد نقشه‌ی «سسیل» بی‌عیب و نقص بوده و کار تمام است، اما حادثه‌ای وحشتناک همه‌چیز را عوض می‌کند...». این رمان در دوران بعد از جنگ جهانی دوم منتشر شد و کاراکتر نویسنده و قهرمان داستان به نماد نسل نوین و عاصی فرانسه بدل گشت و «ساگان» را در میان نویسندگان «موج نو»ی ادبیات فرانسه جای داد. ماجرا البته آن‌قدرها هم سانتی‌مانتال نیست. رگه‌های اگزیستانسیالیستی پر‌رنگی را در این کتاب می‌توان دید. پلات این اثر به پلات داستان کوتاه «دیوار»- اثر «ژان پل سارتر»- بسیار شبیه است: در هر دو داستان انسانی در شرایطی ناهنجار گرفتار می‌شود و می‌کوشد با تدبیری خویش و اطرافیان را از آن وضع برهاند؛ اما در هر دو داستان نتیجه‌ی کار رقم‌زننده‌ی تراژدی وحشتناکی می‌شود که زندگی تمام آدم‌های داستان را نابود می‌کند و یان یعنی انسان در انتخاب آزاد است اما در قبال این انتخاب مسئولیت دارد. اگر با تلخی قهوه‌ی فرانسوی کیفور می‌شوید، «سلام بر غم» را بخوانید؛ چون طعمی به همان تلخی دارد و زیر این ظاهر احساساتی و ساده، حرف‌هایی می‌زند که شما را به فکر فرو‌خواهد برد.