سه‌شنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۹

در باره‌ی دفتر شعر «چرا برای تو دلتنگ نشوم» سروده‌ی شهین منصوری



منتظر كتاب بعدي‌اش باشيد!

1.

«شهین منصوری» در «چرا برای تو دلتنگ نشوم»، نشان می‌دهد که در شعر امروز ما استعداد قابل توجهی‌ست، و همین کمی مرا حیرت‌زده می‌کند که چرا جایی، حرفی از کتاب‌اش نشنیده و نخوانده‌ام. البته فقط «کمی» تعجب می‌کنم؛ چون دیگر این روند دارد روندی عادی و شایع می‌شود و بخشی از گناه آن هم به‌ یقین بر گردن ما عمله‌ی مطبوعات است که تن می‌دهیم به سیاست‌های ژورنالیسم و روابط بیماری که از فرط تکرار، دیگر بیمار‌گونه به نظر نمی‌آیند و بدل به جریان اصلی و راه‌بردی نقد امروز شده‌اند. به هر حال، گمان من این است که این دفتر، در قیاس با شمار کثیری از دفتر‌های زیر‌متوسط، اما پروپاگاند شده‌ی سال گذشته، از کیفیت بالاتری برخوردار بود و دست‌کم ارزش مطرح شدن در یک ریویوی چند‌خطی روزنامه‌ای را داشت که تا به امروز من ندیده‌ام و لابد حلال‌زاده‌ها دیده‌اند!

2.

شعرهای این دفتر بر اساس یک کشف محوری شکل می‌گیرند. جنس این کشف، بیش‌تر به سمت و سویی تصویری سوق می‌کند و می‌کوشد که بر اساس المان‌هایی بعید‌المعنا، رابطه‌ای بین آن‌ها برقرار کند که به معنای اصیل فرمالیستی‌اش «آشنایی‌زدایانه» باشد:

دنیا/ ذره‌ذره / از لابلای سیم خاردار/ می‌چکد (ص ۹- متن کتاب)

در چنین رویکردی، «شهین منصوری» گاه مثل سطر فوق (که به گمان من متعلق به بهترین شعر این دفتر است)، این رابطه را به بهترین نحو ممکن برقرار می‌کند. یعنی المان‌های کلانی چون «دنیا» را در کنار المان کم و بیش سمبلیک «سیم خاردار» قرار می‌دهد و از برآیند هم‌نشینی این دو المان، رفتاری (چکیدن) را از تقابل آن‌ها نتیجه می‌گیرد که در عین این که آشنا نیست، می‌تواند خالق موقعیت زیبایی‌شناختی نوین و گیرایی باشد. از این‌رو، هر گاه که شاعر، در کشف روابط به برآیند مطلوبی می‌رسد، شعرش جان می‌گیرد و تأثیر‌گذار از کار در می‌آید، و هر جا منطق روابطش می‌لنگد، یا تصویر نهایی‌اش کلی‌گرا می‌شود، شعرش گاه تا حد کاریکلماتور و سخن نغز تنزل می‌یابد:

قلب‌اش/ که آهسته دراز کشید/ زندگی کوتاه آمد (ص ۶۸- متن کتاب)

3.

موقعیت رمانتیک شعر «منصوری» معمولا‌ً در رابطه‌ی «من» و «تو» شکل می‌گیرد و از این رو لحن شعرها اکثرا‌ً تخاطبی است و خطاب به دوم‌شخص مفرد. هر چند که این وضعیتِ: من چه کردم، تو چه کردی و نهایتا‌ً چه شد؛ شعر او را قدری کلاسیک و کهنه جلوه می‌دهد، اما هر جا که در میان اجزای این رویکرد رمانتیک، المان‌ها و ابژه‌ها به جای عواطف، نقش پیشبرد شعر را ایفا می‌کنند، شعر به جاهای بهتری می‌‌رسد:

باور نمی‌کنی؟/ باور نمی‌کنی/ آسمان آبی/ تنگ تشنه‌ام را پر می‌کند؟/ باور نمی‌کنی اگر/ از لانه‌ی آفتاب کنج اتاقم بپرس! (ص ۵۲- متن کتاب)

و هنگامی که جای این نقش‌ها عوض می‌شوند، شعرش به سانتیمانتالیسمی اکیدا‌ً تشبیهی فرو‌کاسته می‌شود :

بودنت/ آفتابی‌ست/ که از خوشه‌های گندم می‌روید/ و نبودنت/ گنجشکانی که پشت پنجره/ از دانه‌های برنج/ حرف نمی‌زنند/ در برف بی‌امان! (ص ۳۲- متن کتاب)

4.

«شهین منصوری» به گواهی دست‌کم ده شعر این دفتر، می‌تواند با کمی جدیت و مراقبه در باب شعرش، به شعری برسد که هم منتقد و هم مخاطب جدی این روزگار را تا حدود زیادی راضی خواهد کرد. مثلا‌ً اگر شعرها بتوانند از این پارادایم تخاطبی رها شوند، موقعیت‌های بیشتری برای خلاقیت شاعر پدید خواهد آمد. بزرگ‌ترین مشکل شعر «منصوری» اتفاقا‌ً نقطه‌ی قوت او نیز هست: کشف محوری. اگر چه کشف محوری را در ابتدای این مقال، به عنوان برترین ویژگی شعر او برشمردم، اما نباید غافل بود که کشف، به تنهایی نمی‌تواند تمام بار دراماتیک اثر او را به دوش بکشد. به همین خاطر است که در گره‌گاه‌های عاطفی شعر، اگر کشف نتواند المان‌های توزیع‌شده در شعر را به منزلی مطلوب برساند، دست «منصوری» خالی می‌ماند و به نوعی تاکتیکِ جایگزینی برای آن ندارد. اگر او بتواند راه‌کار‌های دیگری را هم در کنار این کشف تجربه کند، قطعا به شعر تأثیر‌گذار‌تر و شکیل‌تری خواهد رسید. منتظر کتاب بعدی‌اش باشید!